احمد بن محمد حسينى اردكانى

467

مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى )

و امّا متصرّفه قوّه‌اى است مرتّب در مقدّم تجويف اوسط از دماغ . و مر او راست تصرّف در سابق و لاحق از موضع خودش به استخدام وهم او را ، و از شأن اوست تركيب و تفصيل صور و معانى كه در هر دو خزانه موجود است . چنان كه در مقام تركيب صور حيوانى را تخيّل مىنمايد كه سرش سر انسان و گردنش گردن شتر و بدنش بدن پلنگ و پاهايش پاهاى فيل بوده باشد ، و گاهى در مقام تفصيل ، انسان بىسر تخيّل مىنمايد . و هرگز از فعل خودش ساكن نمىگردد ، نه در حال خواب و نه در حال بيدارى . و مدركات و هيئات مزاجيّه را حكايت مىكند و به ضدّ و شبيه منتقل مىگردد . و در قواى باطنه چيزى كه شيطنتش بيشتر از آن باشد نيست ، و افعالش نظام ندارد ، بلكه نفس ، آن را استعمال مىنمايد به هر نحو كه مىخواهد . پس اگر نفس آن را به واسطهء واهمه استعمال كند متخيّله‌اش مىنامند ، و اگر استعمالش به واسطهء قوّهء عقليّه باشد مفكّره‌اش مىگويند . و استنباط علوم و صناعات به اين قوّه است . و همچنين اقتناص حدود وسطى به استعراض آنچه در حافظه است . و در شرح قاضى [ ميبدى ] مذكور است كه : « اگر كسى گويد كه چگونه وهم آن را در صور محسوسه استعمال مىنمايد و حال آنكه وهم مدرك آنها نيست . مىگوييم قواى باطنه مانند مراياى متقابله‌اند كه آنچه در هر يك حاصل است منعكس در ديگرى مىگردد » . و فاضل شارح مىگويد كه : « عجب است از قاضى كه مناط اشكال را استعمال وهم آن را در محسوسات قرار داده است ، با آنكه اشكال در استعمال عقل آن را در معقولات اقوى است . و جوابى كه ذكر كرده است تام نيست ، زيرا كه اگر ارتسام صور ، بعضى در بعضى ديگر ، موجب ادراك گردد احتياج به اثبات پنج قوى [ 413 ] نخواهد بود ، و اگر موجب ادراك نشود همان اشكال باقى خواهد بود . پس صواب در جواب آن است كه ضرور نيست كه قوّه‌اى كه آلت تركيب امورى باشد بايد كه آن امور را ادراك نمايد ، تا آنكه ممتنع باشد كه قوّهء جسمانيّه آلت تركيب و تفصيل معقولات گردد براى قوّهء عقليّه . آيا نمىبينى كه گاه يد آلت تركيب اجسام مىگردد و مدرك اجسام نيست . و اين قوّه نيز يد معنويّه است براى نفس . و معنى استعمال آن در ترتيب فكرى ، آن است كه نفس مقدّم